تبليغاتX
روزهای تنهایی
من آخر طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان کندن ندارم

دلم تا چند یارب خسته باشد

در لطف تو تا کی بسته باشد

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

بیا این بار محکم تر بکوبیم

مکوب ای دل به تلخی دست بر در

در این قصر بلور آخر کسی هست

بکوب ای دل که اینجا قصر نور است

بکوب ای دل مرا شرم حضور است

بکوب ای دل که قفار است یارم

من از کوبیدن در شرم دارم

بکوب ای دل که جای شک و ضن نیست

مرا هر چند روی در زدن نیست

کریمان گرچه ستارالعیوبمد

گدایانی که محبوبند خوبند

بکوب ای دل مشو نو امید از این در

بکوب ای دل هزاران بار دیگر

دلا پیش آی تا داغم بگویم

بگوشت غصه ای شیرین بگویم

برون آیی اگر از حفره ی نای

برویت می گشایم سفره ی راز

نمی دانم بگویم یا نگویم

دلا بگذار تا حالا نگویم

ببخش ای خوب امشب ناتوانم

خطا در راس از دست زبانم

لطیفا رحمتا بر من ضعیفم

قوی تر از من از امشب حریفم

شبی ترک محبت گفته بودم

میان دره ی شب خفته بودم

نیم از ناله ی شیرین تهی بود

سرم بر خاک طاقت سر نمی سود

زبانم حرف با حرفی نمی زد

سکوتم ضرف بر ضرفی نمی زد

نگاهم خال در جایی نمی کوفت

ز چشمم اشک غم ساقی نمی کوفت

دلم در سینه قفلی بود محکم

کلیدش بود در دریاچه ی غم

امیدم گرد امیدی نمی گشت

شبم دنبال خورشیدی نمی گشت

حبیبم قاصدی از پی فرستاد

پیامی با بلوری می فرستاد

که می دانم تو را شرم حضور است

مشو نومید اینجا قصر نوراست

الا ای عاشق اندوهگینم

نمی خواهم تورا غمگین ببینم

 

نمی دانم که در سر این چه سوداست

همین اندازه می دانم که زیباست

خداوندا چه درداست این چه درد است

که فولاد دلم را آب کردست

مرا ای دوست شرم بندگی کشت

چه لطف است این مرا شرمندگی کشت

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آذر1389ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 

دیر است که دلدار پیامی نفرستادصد نامه فرستادم و آن شاه سوارانسوی من وحشی صفت عقل رمیدهدانست که خواهد شدنم مرغ دل از دستفریاد که آن ساقی شکرلب سرمستچندان که زدم لاف کرامات و مقاماتحافظ به ادب باش که واخواست نباشد ننوشت سلامی و کلامی نفرستادپیکی ندوانید و سلامی نفرستادآهوروشی کبک خرامی نفرستادو از آن خط چون سلسله دامی نفرستاددانست که مخمورم و جامی نفرستادهیچم خبر از هیچ مقامی نفرستادگر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 
دلم تل چند یارب خسته

 

 باشد؟

 

 

در لطف تو تا کی

 

 بسته باشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 

تنها يک سقوط است که جاذبه زمين

 مسئول آن نيست فرو افتادن در

 عشق . - آلبرت انيشتين –
 
 ***************************

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

 

 از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

 

 تقصير كسي نيست كه اينگونه

 

 غريبم شايد كه خدا خواست

 

  دلتنگ بميرم.


 
 
 عميق ترين درد زندگي مردن

 

 نيست بلکه ناتمام ماندن

 

 قشنگترين داستان زندگي است که

 

 مجبوري آخرش را با جدايي به

 

 سرانجام برساني عميق ترين درد

 

 زندگي مردن نيست بلکه نداشتن

 

 يک همراه واقعيست که در سخت

 

 ترين شرايط همدم تو باشد عميق

 

 ترين درد زندگي مردن نيست

 

 بلکه به دست فراموشي سپردن

 

 قشنگ ترين احساس زندگي است

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 

 بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن

 

 چشمهاست

 
****************************


ديشب خواستم واسه دل خودم فال

 

 بگيرم وقتي فالنامه رو باز کردم

 

 چشمم به شعري افتاد که هيچ

 

 ربطي به دل من نداشت تازه

 

 فهميدم که دلم مال خودم نيست

 

آخه اونو به تو داده بودم.
 
 
به من آموختن که چگونه گريه کنم

 

 امّا....

 

 گريه به من نياموخت که چگونه

 

 زندگي کنم....

 

تو نيز به من آموختي...!

 

 که چگونه دوستت بدارم امّا به

 

 من نياموختي که چگونه فراموشت

 

 کنم....!!!!!!!
 
 
 
 
کاش کوچيک بوديم............

 

 وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود

 

 ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر

 

 دلتنگيم.

 

 کاش کوچيک مي مونديم...

 

 تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن

 

 نه حالا که

 

 بزرگ شديم و فريادکه

 

 مي زنيم باز کسي حرفامونو نمي

 

 فهمه


 
اگر سهم من از اين همه ستاره

 

 فقط سوسوي غريبي است، غمي

 

 نيست.

 

 همين انتظار رسيدن شب برايم

 

 كافيست


 
وقتي گلدان شکست مادرم گفت حيف

 

 بود

 

 پدرم گفت قشنگ بود

 

 خواهرم گفت مال من بود

 

 برادرم گفت گرون بود

 

 

 ولي وقتي دلم شکست کسي آخ هم

 

 نگفت 
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 

 

مثل یه غریبه کنار جاده زندگی

 

 

 

با غروری شکسته از رنج زمینی بودن 

 

                               

 

 

 

 

 

 

 

و بالهایی آغشته به خاک آدمیّت....

 

 

و تو ای فرشته نجات   

               

                

                      فرشته مهربان

 

                            

                                مرا دریاب

 

                

           تو قشنگترین صدای زمانی....

              

  

                        کلید رهایی از قفس تن

 

             

    اگه تو.....

   

                   

          اگه تو دستامو نگیری...

         

 

  اگه تو گرد موندن رو از بالهای سفرم پاک

 

  نکنی...

 

                

  همیشه درد خاکی بودن با منه

 

           

     ولی...

      

                 

           اگه با تو باشم...

                    

  

   اول و آخر جاده بودن برام وحشتی نداره

 

 

   و انتهای جاده  تازه آغاز زندگیمه...

     

     

      و اگه تو....                       

           

          

         اگه تو نباشی.....

                      

               

            اول جاده هم که باشم.........

                      

                           

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 

 

 

نه تو مي ماني، نه اندوه 

 

   و نه هيچ يك از مردم اين آبادي

 

       به حباب نگران لب يك رود قسم   

 

          و به كوتاه آن لحظه شادي كه گذشت

 

غصه هم خواهد رفت   

 

 آنچناني كه فقط خاطره اي خواهد ماند

 

لحظه ها عريانند

 

 به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

 

تو به آيينه، نه، آيينه به تو خيره شده ست

 

  تو اگر خنده كني 

 

    او به تو خواهد خنديد

 

      و اگر بغض كني

 

آه از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد

 

گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه و چه حيف

 

بسته هاي فردا همه اي كاش اي كاش

 

ظرف اين لحظه وليكن خالي ست

 

ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد بود؟

 

غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن

 

تا خدا يك رگ گردن باقي ست

 

تا خدا مانده ‌‌"به غم وعده اين  خانه مده

 

 

 

 

 

نه از آغاز چنين رسمي بود

 

و نه فرجام چنان خواهد شد

 

كه كسي جز تو، تو را دريابد

 

تو در اين راه رسيدن به خودت ، تنهايي

 

ظلمتي هست ، اگر

 

چشم از كوچه ياري بردار

 

و فراموش كن اين كهنه خيال

 

نور فانوس رفيقي كه تو را دريابد!

 

دست ياري كه بكوبد در را

 

پرده از پنجره ها برگيرد ، قفل را بگشايد

 

كوله بارت بردار

 

دست تنهايي خود را تو بگير

 

و از آيينه بپرس

 

منزل روشن خورشيد كجاست؟

 

شوق دريا اگرت هست روان بايد بود

 

ورنه در حسرت همراهي رودي به زمين خواهي شد

 

مقصد از شوق رسيدن ، خاليست

 

راه ، سرشار اميد

 

و بدان ، كين امروز

 

منتظر فردايي ست

 

كه تو ديروز در اميد وصالش بودي

 

بهترين لحظه راهي شدنت  ، اكنون است

 

لحظه را دريابيم

 

 باور روز ، براي گذر از شب ، كافيست

 

و از آغاز ، چنان رسمي بود

 

كه سرانجام چنان خواهد شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 

خواب دیده بود در ساحل دریا درحال قدم زدن با خدا

روبرو در پهنه ی آسمان

صحنه هایی از زندگیش به نمایش در می آید

متوجه شد که در هرصحنه دو جای پا در ماسه فرو رفته است

یکی جای پای او ودیگری جای پای خدا

وقتی آخرین صحنه از زندگیش به نمایش در آمد

متوجه شد که خیلی اوقات در مسیر زندگی او

یک جای پا باقی بوده است

همچنین متوجه شد که آن اوقات سخت ترین

وناراحت کننده ترین لحظات زندگی او بوده است

این واقعا اورا رنجاند واز خداوند درباره آن سؤال کرد

خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم

همیشه همراه من خواهی بود ولی من متوجه شدم که

در بدترین شرایط زندگی فقط یک جای پاهست

نمیفهمم چرا؟!

در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم

مرا تنها گذاشتی

خداوند پاسخ داد : فرزند عزیز وگرانبهای من

تو را دوست دارم وهیچ وقت تنهایت نمی گذارم

زمانهایی که تو درآزمایش ورنج بودی

وقتی توفقط یک جای پا میبینی

من تو را به دوش گرفته بودم.

نویسنده:نفیس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط نیلوفر آبی  | 

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم موج

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای،چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی ترزپاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

 نویسنده:نفیس

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط نیلوفر آبی  |